|
صداوسیما
چهارشنبه ششم آبان 1388 :: 0:49 :: نويسنده : آرش
مصاحبهگر: صبا واصفی این مصاحبه وقتی انجام شد که بهنود هنوز زنده بود. هیچ وقت فکر نمی کردم نوشتن فعل «بود» این قدر تلخی به جانم بریزد. بهنود از پشت تلفن گفت: «آدم به امید زنده است»... کاش وقتی شما این مصاحبه را می خوانید، بهنود هنوز زنده «باشد». کاش رنگ سرخ آسمان بامدادی، آخرین رنگ چشمهایش نباشد؛ کاش آسمان آبی بعد از طلوع را ببیند... بریــــــــد ادامه مطلب ادامه مطلب ...
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 :: 20:15 :: نويسنده : آرش لاورنس با«خانه مادربزرگه3» برميگردد. "خانه مادربزرگه " هم صاحب يك قسمت جديد ميشود و ماجراجوييهاي خندهدار كاراكترهاي اصلي آن در سومين قسمت اين مجموعه فيلم ادامه پيدا ميكند. كار نگارش فيلمنامه "خانه مادربزرگه 3 " از ديروز شروع شد.
--------------------------------
ادامه مطلب ...
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 :: 16:32 :: نويسنده : آرش زن نصف شب از خواب بیدار میشود و میبیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را میپوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین میرود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود... زن او را دید که اشکهایش را پاک میکرد و قهوهاش را مینوشید... زن در حالی که داخل آشپزخانه میشد آرام زمزمه کرد : "چی شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟" شوهرش نگاهش را از قهوهاش بر میدارد و میگوید : هیچی فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات میکردیم، یادته؟ زن که حسابی تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد ا گفت: "آره یادمه..." شوهرش به سختی گفت: _ یادته که پدرت ما رو وقتی که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟ _ آره یادمه (در حالی که بر روی صندلی کنار شوهرش نشست...) _ یادته وقتی پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان ؟! _ آره اونم یادمه... مرد آهی میکشد و میگوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم...
دوشنبه ششم مهر 1388 :: 23:19 :: نويسنده : آرش دوشنبه ششم مهر 1388 :: 17:22 :: نويسنده : آرش
دوشنبه هجدهم خرداد 1388 :: 8:23 :: نويسنده : آرش ایرنا: پس از پيوستن ساسي مانكن به ستاد انتخاباتي كروبي، يكي ديگر از خوانندگان پاپ نيز به ستاد ميرحسين موسوي پيوسته است.
جمعه هشتم خرداد 1388 :: 2:2 :: نويسنده : آرش 1 يهو نگاه ميكني مي بيني خانوادت كه 3 نفر بيشتر نيستن 5 خط موبايل دارن 2 واسه همكارت ايميل ميفرستي،در حاليكه ميز بغل دستي تو نشسته 3 رابطت با اقوام و دوستاني كه ايميل ندارن كمتر و كمتر ميشه تا به حد صفر برسه 4 ماشينت رو جلوي در خونه پارك ميكني بعدش با موبايلت زنگ ميزني خونه كه بيان كمك چيزايي رو كه خريدي ببرن داخل 5 هر آگهي تلويزيوني يه آدرس اينترنتي هم داره 6 وقتي خونه رو بدون موبايلت ترك ميكني،استرس همه وجودت رو ميگيره و با سرعت برميگردي كه موبايلت رو برداري، بدون توجه به اينكه 20-30 سال از عمرت رو بدون موبايل گذروندي 8 صبحها قبل از خوردن صبحونه اولين كاري كه ميكني سر زدن به اينترنت و چك كردن ايميله 9 الان در حاليكه اين مطلب رو ميخوني،سرت رو تكون ميدي و لبخند ميزني 10 اينقدر سرگرم خوندن اين مطلب بودي كه حتي متوجه نشدي اين ليست شماره 7 نداره 11 الان دوباره برگشتي بالا كه چك كني شماره 7 رو داشته يا نه 12 و من مطمئنم كه اگه دوباره برگردي بالاحتماً شماره 7 رو پيداش ميكني،بخاطر اينكه خوب بهش توجه نكردي 13 دوباره برميگردي بالا ولي شماره 7 رو پيدا نميكني،خوب من شوخي كردم ولي نشون ميده كه تو به خودت هم اعتماد نداري و هرچي بقيه ميگن باور ميكني.
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 :: 5:55 :: نويسنده : آرش درباره وبلاگ ![]() موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
|||||||||||